30 بهمن90
.gif)
اندر حکایت دیروز...
دیروز بابایی قرار بود بره شرکت و ما می بایست با خاله مریم یا آژانس می رفتیم. خلاصه خاله مریم طبق همیشه به گوشیش جواب نمی داد و بعداز تماس های مکرر
معلوم شد آقا کسرا کلاس داره و اونا قرار دیر میرن خونه.خلاصه خواستم به آژانس زنگ بزنم که خاله راحله رو دیدم و وسوسه شدم با سرویس بریم . تا دم سرویس ها که رفتیم پشیمون شدم و تصمیم گرفتم با آژانس بریم. زنگ زدم این آژانس دانشگاه هم که هیچ وقت ماشین نداره.گفتم قسمته با سرویس بریم. خاله شیرین رو هم دیدیم. تو هم تو بغل مامانی بالا و پایین می رفتی و همش می خواستی شیر بخوری.سرویس هم دیر اومد. خلاصه سوار شدیم. تا برسیم همش می خواستی شیر بخوری.امیر علی پسر یکی از همکارا هی از صندلی جلو برایت چشم و ابرو می اومد و توهم هیچ عکس العملی نشون نمی دادی وتحویل نمی گرفتی.خلاصه به هر زحمتی بود به خونه رسیدیم .بهت شیر و بیسکویت دادم. کمی باهم خوابیدیم.وقتی بیدار شدم در کنار همدیگه شام درست کردیم .بابایی هم که اومد شام خوردیم
و تو سریع خوابیدی..gif)
عزیز دلم دوستت دارم و الان که دارم می نویسم دلم یه عالمه برات تنگ شده!



30 بهمن90 

